تبليغاتX
< خاطرات ظلمت
 مجموعه تصویرها
برای محسن عباسی

همانند یک فیلم کلاسیک پایان یافت. هنگام بازگشت از سالن تاریک سینما با تاویل های خود فیلم را ادامه می دهیم با خود می اندیشیم و پایان دلچسبی را تصور می کنیم فیلمهای کلاسیک پایانی ندارند سالهای کلاسیک نیز چنین اند در نیمه اول این سال سوالی بسیار شنیده می شد { آخرش چی می شه ؟}همچون یک فیلم سینمایی جذاب : آخرش چی می شه ؟ سال پایان یافت و باز هم آن سوال شنیده می شود ولی خیر. سال هشتاد و هشت پایان نیافت این سال در دل و جان تمام زنان و مردان ایران زمین ادامه دارد سنگفرشهای خیابانهای تهران تنها این سال را می شناسند خوشا آنانکه در آن زیستند ترانه هایی که نوشته شد نداهایی که سر داده شد و سهرابهایی که در آن جوانمرگ شدند.

 اما سال هشتاد و هشت به نوعی بازگشت شکوهمند هنر عکاسی نیز بود از مجموعه بی شمار فیلم و عکسی که از این سال به یادگار مانده حکایتها باید گفت آنچه در ادامه می اید تنها اشاره به چند عکس است برای به حافظه سپردن و به یاد آوردن برخی نامها و رخدادها . به دلایل فنی امکان گذاشتن عکسها را در اینجا نداشتم در انتخاب هم معیارم تنها عکس بود نه اهمیت رخدادی که عکس از آن حکایت داشت

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سجاد ص در دوشنبه دوم فروردین 1389  |
 دعوت به مراسم کتاب خوانی
کتاب نخست علیرضا پورمسلمی را هنوز ندیده ام از اوایل دهه هشتاد این شانس را داشتم که شعرهایش را بشنوم یا بعدها بخوانم ( هنوز نسخه دستنویس یکی از شعرهایش را که به من داده بود را بعنوان یکی از بارزشترین چیزهایی  که از ان دانشگاه گرفته ام دارم ) نوع و نحوه شعر خواندنش به همراه صدای گرم و محزونش یکی از خاطرات خوب دوران دانشجویی من خواهد بود شعر متوسط خیلی کم از او خواندم ـ صدایش در شعرخوانی باعث می شد که چیز متوسطی را احساس نکنم همه چیز عالی به نظر می رسید ـ شعرهایش از استاندارد شعر معاصر بالاتر است شعرهای او به گمانم چند مشخصه مهم دارند یکی آنکه علی رغم پرداختن به مساله زبان ـ امان از این مساله زبان ـ به دور باطلی که برخی شاعران در ان فرو رفته اند سقوط نکرد و این به نظرم به خاطر حضور زنده و واقعی جامعه در شعرهایش است او به دنیای اطراف خود بی توجه نیست . ضیائ موحد به اشیاء در شعرهایش جان می بخشد و او به جامعه بما هو جامعه  اطراف خود هر چند با برخی از کارهای به اصطلاح آوانگاردش مشکل دارم یا برخی از متن ها ـ مشخصا یکی دو چیزی که به عنوان فیلم نامه یا متن گفتار فیلم از او خواندم ـ علی ای حال شاعری دانا و تواناست در مورد کتابش مطمئنم که به زودی به انچه که مستحق ان است دست می یابد . این چند خط تنها ادای دینی بود به او که چیزهای زیادی را بی مزد و منت به من حداقل در ان دوران شیرین نه چندان دور اموخت

پ. ت ۱: با عرض شرمندگی من با این قسمت از مقدمه کتاب مشکل دارم : ( جوانه ای که در این کتاب کاشته ام اگر اصیل باشد و درست پرداخته شود ایمان دارم به تنه ای قدرتمند برای ادبیات ما تبدیل خواهد شد )

پ.ت ۲ : وبلاگ کتاب را در اینجا ببینید

پ.ت ۳ : نمونه ای از شعر علیرضا پورمسلمی را در اینجا می گذارم متوجه شباهت ان با یک شعر از ضیاء موحد می شوید لابد

 love (for zia movahed

 

in this empty that i am

you are down

and

you are up

in this empty that i am

 

    

|+| نوشته شده توسط سجاد ص در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388  |
 تیز کردن داس
تيز کردن داس

امير شهيدثالث*

در اين قطعه- نوشته ها درباره يک اثر هنري، هيچ نيتي براي اضافه کردن معلومات به معرفت آدمي يا تعليم و تجزيه و تحليل يک اثر به سياق نقدهاي هنري که عموماً بيشتر گويا ابعاد دانش منتقد را به صحنه مي کشند يا کم کردن مجهولات صورت بندي شده در باستان شناسي يک اثر و لحاظ کردن شرايط اجتماعي هنرمند در ميان نيست. آنچه در اين قطعه واره ها که تعداد آنها براي کتابي به 50 مي رسد، اهميت دارد، شيوه اتصال يک اثر هنري به واقعيت است. اين نوشته ها تلاش براي پيدا کردن اين نقطه اتصال است ولاغير.

---


در اين اثرکîتًهٍ کïلويتس، رعيتي در حال تيز کردن داس اش است. يحتمل داس بايد براي دروي فردا مهيا شود. اما کار او به قول والتر بنيامين، تيز کردن لبه تيغ برنده تبر عقل است که بدون نگاه کردن به چپ و راست، به جلو پيش مي رود. در ظلمت جنگل چيزي هست که تبر عقل را وامي دارد بدون وقفه به جلو رود، تاريخ در دو سوي آن ايستاده و تنها نيازمند ضربتي يکباره و ناگهاني است تا يک حرکت ناب الهي، ظلمت را به تمامي در خود فرو بلعد. اين بار نور رستگاري شعله از سمت چپ بر چهره، دست ها و داس تابيده است. دهقان به ظلمت خيره شده است و حرکت دست شرطي شده او، کار خود را انجام مي دهد، حتي بيم آن ندارد که دست خود را ببرد. اگر هم چنين شود، به نظر نمي آيد درد را احساس کرده باشد. اين چشم هاي تنگ شده به چيزي در تاريکي مداقه مي کند. همواره در ظلمت چيزي هست که چشم ها حريصانه در جست وجوي آن هستند. مستقيم به نور نگاه کردن، چشم ها را کور مي کند. در نگاتيوً نور است که غمردمکف چشم ها باز باز مي شوند. چندان به مغاک ظلمت خيره نگاه مي کند که مغاک نيز محو او شده است. دست بيش از اندازه بزرگ است و افزوده يي توليد شده از کار را در خود حمل مي کند. دست بر قضا همين افزوده، باعث افزايش تنش بين کار و محصول که حالا از آن او نيست، مي شود. آيا فصل درو براي او، روز شادماني به خاطر چند ماه مشقت اوست؟ خشم در رگ ها با سکوت در چشم ها تناسب دارد. هيچ چيز نمي تواند از پيش رفتن داس ممانعت به عمل آورد. آن که آسوده خاطر در کنار شومينه پس از يک روز کاري لم مي دهد سودايي ندارد جز شروع فرداي کاري در مسير پيشرفت اما اين رعيت، برخلاف، پشت به شعله ها، در جهت عکس ساعتي که صرفاً زمان را اندازه مي گيرد، به خاطر ساعت مسيانيک تاب و قرار ندارد. شمارش معکوس آغاز شده است. گذشته مصيبت بار همگان مي خواهد رستگار شود و همه چيز به لبه تيز داس عقوبت وابسته است. پيوستار تاريخ به يکباره قطع مي شود و شيپور رستاخيز نواخته مي شود. مغاک ظلمت در شکاف ايجاد شده بلعيده مي شود. ساعت ها از کار مي افتند زيرا ديگر نه زمان بلکه محصول به مساوي اندازه گرفته مي شود.

*دانش آموخته رشته دکتراي فلسفه، دانشگاه اسکس

به نقل از روزنامه اعتماد ۲۶ مهر ماه

|+| نوشته شده توسط سجاد ص در پنجشنبه سی ام مهر 1388  |
 در ستایش مرگیدن
نوشته زیر سرمقاله امروز روزنامه اعتماد چاپ تهران است خواندنش و تامل در آن برای ما در این روگار پر ادبار از نان شب هم واجبتر است.
براي سهيلا، بي پناه ترين ايراني


 فرزانه روستايي

سهيلا قديري تنهاترين و بي پناه ترين ايراني که زندان هاي کشور تاکنون به خود ديده، ديروز اعدام شد. نه کسي را داشت که براي اعدام نشدنش به دادستان التماس کند و نه حتي بيرون در زندان اوين کسي منتظر بود تا انجام اعدام را به اطلاعش برسانند. کسي بدن بي جان او را تحويل نمي گيرد و هيچ ختمي به خاطر او برگزار نمي شود. از همه درآمدهاي نفتي کشور فقط چند متر طناب نصيب گردن او شد و از 70 ميليون جمعيت ايران تنها کسي که به او محبت کرد، سربازي بود که دلش آمد صندلي را از زير پاي سهيلا بکشد و به 16 سال بي پناهي و فقر و آوارگي او پايان دهد و او را روانه آن دنيا کرد که مامن زجرکشيدگان و بي پناهان و راه به جايي نبردگان است.سهيلا 16 سال پيش از خانواده يي که هيچ سرمايه مادي و فرهنگي نداشت تا خوب و بد را به او بياموزد، فرار کرد و ميهمان پارک هاي ميدان تجريش شد. حال او يک دختر شهرستاني يا دهاتي با لهجه کردي و لباس هايي بود که به سادگي مي شد دريافت به شمال تهران تعلق ندارد و از اينجا بود که ميهمان ثابت گرسنگي و سرماي زمستان و گرماي تابستان و نگاه کثيف و هرزه رهگذران شد.پس از سال ها آوارگي در حالي که فرزند ناخواسته يي را حمل مي کرد، از سوي پليس دستگير شد و براي اولين بار در زير سقف بازداشتگاه احساس خانه و مامن داشتن را تجربه کرد. به گفته خودش کودک پنج روزه اش را کشت چون تحمل سختي و گرسنگي و آوارگي کشيدن فرزند دلبندش را نداشت. وقتي وکيل در جلسه دادگاه از او مي خواهد که بگويد «دچار جنون شده بودم فرزندم را کشتم»، زير بار نرفت و باز تاکيد کرد من عاشق کودکم بودم زيرا به غير از او کسي را نداشتم ولي نمي خواستم فرزند يک مرد معتاد و يک زن ولگرد بي پناه به روزگار من دچار شود. منطق زن فقيري که در دادگاه تکرار مي کرد من روي سنگفرش هاي خيابان و زير باران بزرگ شده ام، آن کودک بي پناه تر از مادرش را به کام مرگ کشاند و پس از دو سال مادرش نيز به سرنوشت مشابهي دچار شد.اعدام بي پناه ترين ايراني اين سوال را مطرح مي کند که گناه ولگردي و هرزگي يک انسان فقير و بي پناه و راه گم کرده بزرگ تر است يا گناه جامعه ثروتمندي که براي فنا نشدن امثال سهيلا اقدامي نمي کند. قبح فسق و فجور سهيلا زشت تر است يا اينکه کسي در مناطق شمال تهران از شدت گرسنگي به تن فروشي روي آورد. و در نهايت وجود امثال سهيلاي ولگرد و قاتل براي يک جامعه پرادعا و پر از مراسم پرريخت و پاش زشت تر است يا بي تفاوتي نسبت به اينکه در لابه لاي کوچه پس کوچه هاي حوالي ميدان تجريش، انساني در اثر سرماي دي و بهمن چنان به خود بلرزد که براي نمردن از سرما و گرم شدن، هر شب را در خانه يي سپري کند. حال که از فقر و بي پناهي و به تعبير برخي، استضعاف امثال سهيلا احساس گناه نکرديم، از گرسنه ماندن او در خيابان هاي پر از رستوران تجريش شرمنده نشديم، و از اينکه جايي را نداشته تا شب هاي زمستان را در آن سپري کند. فرجام سهيلا قديري و کودک پنج روزه اش ثمره يک بي عدالتي و يک ظلم غدار اجتماعي است که براي سر و سامان و پناه دادن به امثال سهيلا چاره يي نينديشيده. اگر نگاه سنتي خشن و بي عاطفه سياه و سفيد جامعه خود را به تجربه ديگر جوامع متوجه کنيم، درمي يابيم بسياري از کشورها راه حل هايي را تجربه کرده اند. کشورهاي اروپايي مراکزي را داير کرده اند که هدف از سازماندهي آن پناه دادن به کساني است که براي مدت کوتاهي يا اساساً سرپناهي ندارند و بدون سرپناه فنا مي شوند. حتي در کشور ثروتمندي همچون سوئد يا انگليس زناني که در اثر اختلاف خانوادگي از خانه فراري مي شوند به مکان هاي تعريف شده يي هدايت مي شوند تا آرامش بيابند و به زندگي عادي بازگردند.براي جامعه يي که مفتخر است هرساله در مراسم و مناسبت ها تعداد ديگ هاي بار گذاشته شده صدتا صدتا اضافه مي شود و بسياري از نهادها با يکديگر رقابت مي کنند، تامين زندگي دو هزار يا پنج هزار نفر امثال سهيلا هزينه و سازماندهي کمرشکني محسوب نمي شود.اعدام امثال سهيلا به عنوان نماينده فقيرترين اقشار آسيب پذير که از يکي از دورافتاده ترين شهرهاي غرب کشور به تهران پرتاب شده، کدام حس عدالت طلبي کجاي نظام قضايي ما را اقناع مي کند و پاسخ مي گويد. آيا سهيلا قديري شهروند دارنده شناسنامه کشور ايران به خاطر محروميت و فلاکتي که کشيد و نقل آن، اشک همگان را در دادگاه درآورد بايد غرامت دريافت مي کرد يا حکم اعدام. يک هفتادميليونيوم درآمدهاي نفتي ايران که بالغ بر 735 ميليارد دلار مي شود معادل 10 هزار و پانصد دلار يا 10 ميليون و 500 هزار تومان مي شود. سهم سهيلا به عنوان عضوي از جامعه 70 ميليوني ايران با يک حساب سرانگشتي 10500 دلار يا 10 ميليون و 500 هزار تومان مي شود. در شرايطي که بسياري از اقشار جامعه ايران با تحصيل در آموزش و پرورش و تحصيلات دانشگاهي مجاني و با دريافت يارانه هاي بهداشتي، غذايي و دارويي بسيار بيشتر از 10500 دلار از سهم درآمد نفتي تسهيلات دريافت کرده اند، سهيلا به عنوان شهروند جامعه ايران هيچ گاه امکان بهره مندي از هيچ تسهيلات دولتي و ملي را نداشت. به همين لحاظ سهيلا به عنوان کسي که نتوانست از هيچ امکاناتي بهره مند شود، بايد حداقل 10 ميليون و 500 هزار تومان سهم خود را از درآمدهاي نفتي 30 سال گذشته دريافت مي کرد. و نيز به خاطر محروميت هايي که به آن دچار شد و عقب ماندگي و عقب افتادگي مضاعفي را بر او تحميل کرد، مبالغ ديگري را نيز بايد به عنوان خسارت دريافت مي کرد. به اين ترتيب سهيلا با داشتن 10 ميليون و 500 هزار تومان امکان آن را داشت تا اتاقي را اجاره کند، کار شرافتمندانه يي را بيابد و شب ها از گرسنگي و زمستان ها از سرما به خود نلرزد. شايد او مي توانست خانواده يي تشکيل دهد و لذت مادر شدن و همسر بودن را تجربه مي کرد و نيز فرصت مي يافت به جاي کشتن فرزند دلبندش با شيرين زباني و شيطنت هاي کودکانه او آرامش يابد. اما سهيلا به جاي آرامش خانواده و همسر و فرزند، در فشار حلقه طناب دار آرام گرفت. حداقل او ديگر گرسنگي نمي کشد، از سرما به خود نمي لرزد و نگاه هاي هرزه را تحمل نمي کند. بي ترديد در رحمت و غفران خداوند رحمان و رحيم آرامش يافته است.
|+| نوشته شده توسط سجاد ص در پنجشنبه سی ام مهر 1388  |
 اشغال
تئودور آدورنو زمانی جایی گفته بود پس از آشوویتس شعر سرودن آشغال است این حکم را میشود اینگونه نیز تعمیم داد : پس از ۲۲ خرداد بیربط نوشتن آشغال است خطاب اصلی این یادداشت هم دوستانم محسن و زاهد هستند که وبلاگشان فرقی با قبل از ۲۲ خرداد نکرده علی ایحال نوشته زیر متعلق به خالد رسول پور و برگرفته از وبلاگ رمز اشوب است:

تروتسکی ِ خودتان را نجات دهید!

 1-   تروتسکی، بعد از لنین، دوّمین رهبر انقلاب ِ اکتبر ِ روسیه بود. او درخشان‌ترین و تواناترین و بااستعدادترین سوسیالیست روس بود که بعد از سال‌ها مبارزه با حکومت پادشاهی از یک‌طرف، و تک‌روی، مباحثه و جدال فلسفی و سیاسی با لنین از طرف دیگر، چند ماه پیش از انقلاب با لنین متحد شد و همراه او انقلاب ِ دوم روسیه را رهبری کرد.

2-   در دوران زمامداری ِ هفت‌ساله‌ی لنین و تا زمان مرگ او، تروتسکی شناخته‌شده‌ترین و قابل‌ترین رهبر انقلابی بود؛ به نحوی که دوستان و دشمنان ِ بلشویک‌ها، انقلاب ِ جدید را انقلاب لنین و تروتسکی می‌نامیدند. تقریباّ کسی شکّی در جانشینی و قائم‌مقامی ِ تروتسکی بعد از مرگ لنین نداشت.

3-   یکی از مهم‌ترین ویژه‌گی‌های تروتسکی، استقلال رای او از لنین بود. فضای سال‌های اولیه‌ی انقلاب (مانند بیش‌تر انقلاب‌ها) فضایی پُرتنش، نسبتاً آزاد و برابر بود. دست‌کم در کمیته‌ی مرکزی حزب حاکم، هر نوع بحث و مجادله‌ای توان طرح‌شدن می‌یافت و گاهی لنین مجبور به اطاعت از رای اکثریت اعضای رهبری حزب می‌شد. تروتسکی ِ مغرور، که ایجاد و رهبری ارتش سرخ و پیروزی بر گارد سفید و کمیسری امور خارجه و چندین مقام ِ بالای سیاسی دیگر را در پیشینه داشت، ضمن همراهی با لنین، هرگز مطیع ِ مطلق ِ او نشد: برخلاف ِ استالین، که از همان آغاز، مرید ِ راستین ِ لنین بود و ضمن نداشتن ِ کم‌ترین ادعای فلسفی و تئوریک، برخلاف ِ تروتسکی ِ بلندپرواز، مخفیانه و آشکار در حال توطئه‌چینی، یارگیری و استحکام قدرت شخصی خویش بود.

4-   این توطئه‌چینی‌ها بعد از مرگ لنین ثمر داد. تروتسکی به‌تدریج از همه‌ی مقام‌های سیاسی‌اش طرد و منزوی شد. استالین برای شکست‌دادن او، با مخالفان، جاه‌طلبان، بُزدلان و انواع و اقسام ِ بی‌مایه‌گان ِ حزبی متحدشد تا بتواند تروتسکی را از قدرت دور کند. تروتسکی ِ پُر سر و صدا و "اصول‌گرا" که استالین و دار و دسته‌اش را حقیرتر از آن می‌دانست که بتوانند کاری کنند، روز‌به‌روز تنهاتر شد و بازی را باخت. او حتّا اپوزیسیون را رهبری کرد و به مخالفت با کمیته‌ی مرکزی پرداخت. تظاهرات راه انداخت. رفقای قدیمی‌اش را به میدان کشید؛ امّا در نهایت، شکست‌خورد.

5-   استالین که هنوز به قدرت خویش مطمئن نبود و قبل از کشتن تروتسکی، ناچار بود پایه‌های استبدادش را محکم‌ترکند، او را نخست در داخل شوروی منزوی و سپس به خارج از کشور تبعیدکرد. تروتسکی خود را مدافع "اصول اولیه‌"ی انقلاب می‌دانست و از همان اولین روزهای تبعید، مبارزه‌ی بی‌امان‌اش را با حاکمیت استالین آغاز کرد.

6-   استالین به تدریج و با حسابگری‌ها و توطئه‌چینی‌های دقیق و نیز پشتیبانی ِ اکثریت ِ نیروهای تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ی بلشویکی که با دیدن استقرار و شکست‌ناپذیری ِ انقلاب، ناچار و برای بهره‌مندی از خوان ِ نعمت‌اش، به آن پیوسته‌بودند، همه‌ی کادر ِ همرزمان ِ اولیه‌ی انقلابی را (که حالا دیگر هر یک قطبی و مرادی می‌بود و برای خود حقّ ِ آب و گلی اشراف‌منشانه قائل بود) درو کرد و به زندان و قتل‌گاه کشانید: از جمله متحدان قبلی خودش را که پیش‌تر در حذف و طرد تروتسکی، یاری‌اش داده‌بودند. در نهایت، بیست‌وسه‌سال بعد از انقلاب اکتبر و در بحبوحه‌ی ماه‌های نخست جنگ جهانی دوم، استالین که دیگر احدی از یاران و رقیبان و هم‌ترازان قدیم را باقی‌نگذاشته‌بود و یکه‌تاز ِ مطلق ِ حاکمیت‌ا‌ش شده‌بود، و نیز از سوی جهان غرب به عنوان یک متحد در مقابل فاشیسم مورد حمایت بود، مزدوری را به آخرین تبعیدگاه تروتسکی (مکزیک) فرستاد و او را نیز کشت.

7-   پروسه‌ی انزوا، طرد، تبعید و قتل تروتسکی، به تقریب در همه‌ی انقلاب‌های ایدئولوژیک ِ سیاسی تکرار شد و گویا هنوز هم می‌شود. هر انقلاب بزرگی که به حاکمیت بسته‌ی حزب یا گروهی می‌انجامد، پروسه‌ی ذکرشده را هم، گویا طی می‌کند! حذف و قتل تروتسکی، که بلندترین و آخرین صدای مخالف با یکه‌تازی ِ استبداد ِ استالینی بود، به آغاز دوره‌ای سیاه انجامید که همه‌ی جهان را تحت تاثیر قرار داد. در آن‌زمان، احزاب و افراد مخالف ِ کمونیست‌های حاکم در روسیه، از اختلاف و تفرقه‌ در کادر حاکم خوشحالی می‌نمودند و با لذّت شاهد ِ قلع و قمع ِ یاران ِ دیکتاتور به دست خویش و دیگری بودند. اپوزیسیون ِ لیبرال و حتّا سوسیال‌دموکرات ِ روس، که به دست همین افراد، محدود، محروم، متواری و نابودگشته‌بود، حالا و با دچارشدن این افراد به بلایی که خود بر سر دیگران آورده بودند، کیف می‌کرد و با دم‌اش گردو می‌ّشکست و هر لحظه و هر روز منتظر از هم‌پاشیده‌شدن ِ نظام کمونیستی بود؛ در حالی‌که با نابودی کادر بلشویک و از جمله با قتل تروتسکی، استالینیزم اوج گرفت و بساط ِ بنده‌گی و چاپلوسی و میان‌باره‌گی و نان‌ به نرخ ِ روزخوری و تخریب و جاسوسی و خیانت چنان گسترده‌شد که دیگر کسی زهره‌ی انتقاد و اظهار نظر نیافت و دیکتاتوری ِ جهانی ِ استالینیزم دست‌کم پتجاه سال دیگر ادامه یافت!

8-   هر انقلاب بزرگی، تروتسکی ِ خودش را دارد. تروتسکی ِ هر انقلاب، آخرین پایگاه ِ معتبر و مشروع ِ ایستاده‌گی در مقابل ِ یکه‌تازی ِ تازه‌به‌دوران‌رسیده‌های غارت‌گر و مطلق‌خواه است. از ناله‌ها و به‌ذلّت‌افتادن‌ها و یاری‌طلبی‌های تروتسکی‌ نباید لذت برد. تروتسکی‌ شاید در اندیشه‌ی بازگشت به روزهای اولیه و اصول اولیه‌ی انقلابش باشد، امّا از آن‌جا که در مقابل استبداد ِ استالین‌ به‌پا خاسته‌ و آزادی ِ بیان و گفتار (که زمانی خود در نابود‌کردن‌اش سهیم‌بود!) به سودش است، پس باید به یاری‌‌اش برخاست.

 

در آن سال‌ها، نجات تروتسکی در اولویّت بود. 

 

 


 

|+| نوشته شده توسط سجاد ص در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388  |
 برای ایران
از ناتور بخوانید:

من شرف ندارم اگر از فردا با تمام توانم برای رای آوردن یکی از این دو نفر تلاش نکنم؛ شرف ندارم اگر یک لحظه شک کنم، پا پس کشم یا بترسم. نگذارید شرمنده‌ی تاریخ بشویم نگذارید...

 

22.jpg

111.jpg

|+| نوشته شده توسط سجاد ص در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388  |
 هفده دلیل دیگر برای رای دادن به مهدی کروبی
در ادامه پست های قبلی مطلب زیر برای آنهایی که هنوز قانع نشده اند به کروبی رای دهند علی الخصوص محسن خان که من هنوز دلایلش را نمیدانم نقدا این هفده دلیل را با هم بخوانیم توضیح آنکه این مطلب برگرفته از وبلاگ  پایین است.

  


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سجاد ص در چهارشنبه ششم خرداد 1388  |
 جنگ خروسها و انتخابات ایرانی
۱ـ در پاره ای از مناطق ایران رسم آن است که روزهای تعطیل خلایق در محلی جمع و جنگ خروسها را نظاره گر شوند برخی از آنان خروسی با خود می اورند تا با خروسی دیگر بجنگد دو خروس تا آنجا که می توانند دمار از روزگار هم در می آورند خلایق این منظره را می بینند و می خندند برخی شرط می بندند که کدام خروس پیروز این نبرد است و یا به قولی جان سالم از آن به در می برد همچنان که خروسها می جنگند خلایق نیز روز تعطیل خود را سپری می کنند


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سجاد ص در شنبه دوم خرداد 1388  |
 چرا به مهدی کروبی رای میدهم
در تدارک نوشتن مطلبی در تشریح دلایل رای دادن به مهدی کروبی بودم که نوشته امروزـ ۲۹ خردادـ بابک احمدی را در اعتماد ملی خواندم مطلب مانند همیشه متین و زیباست با هم بخوانیم  
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سجاد ص در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388  |
 
از جمله مواردیکه اهل قلم و دوات این کشور به ان مبتلا هستند یکی هم مشکلی است که این طایفه با خود دارند در کشوری که به طرز غریبی همه با هم مشکل دارند شاید مشکل این طایفه چیز عجیبی نباشد
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سجاد ص در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388  |
 
 
بالا